سید مهدی شجاعی
خون می خورد ز تنگی جا حرف آشنا از بس دلم زمعنی بیگانه پر شده است
در جاده پر پیچ و تابی که نامش زندگی است ٬ عده ای راه را بسته اند و زمین بازی ساخته اند و در این زمین ٬ تنی چند را مشغول بازی ساخته اند و طایفه ای کثیر را مشغول دیدن این بازی . هم اینان و هم بازی کنان و هم تما شا چیان ٬ گاهی جاده را به نگاهی مرور می کنند ٬ نگاهی که نه از نوع "بادا " که از جنس "مبادا" است . نگاهی که نه انتظار و آرزوی آمدن که تمنای نیامدن در آن موج می زند.
در کنار جاده پر پیچ و تابی که نامش زندگی است ٬ عده ای دل به دامپروری سپرده اند .پوست تختی انداخته اند و مریدانی را با رمل و اصطرلاب به قلاب کشیده اند یا به طمع تعلیف مدام ٬ یا عز و جاه و مقام به سوی دام ٬ هدایت کرده اند .
اینان نه چشم انتظار ٬ که دل نگران ظهورند و در تلاش که دیده های منتظر مردم را از سمت و سوی جاده بگردانند و معطوف خود کنند .
در جاده پر پیچ و تابی که نامش زندگی است ٬ عده ای سخت مشغول بحث های علمی و فلسفی اند . با مهجور ترین کلمات و پیچیده ترین عبارات و گنگ ترین براهین و استدلالات ٬ بحث می کنند که : زندگی همانند جاده است ٬ جاده ای که بی آغاز و فرجام نیست . ابتدا و انتها دارد و مسافری که قطعآ آمدنی است . مسافری که با آمدنش به جاده هویت می بخشد و مبداء و مقصدش را معنا می کند .
اینان بیشتر از دیگران با معنا و مفهوم انتظار محشورند اما با هر چیز که مبا حث ارجمندشان را تحت الشعاع قرار دهد ٬ در ستیزند و آن را مصدع اوقات می شمرند ٬ حتی اگر آن چیز ٬ ظهور باشد .
نه .... انتظار این نیست و این انتظار نیست.

