آري ! مي بيني كه اسير كوير شده ام .
اين كوير سوت و كور، اين زندان وسيع بي جدار .
ومي بيني كه بي نشان در اين بيابان تشنگي ؛ سرگردان مانده ام .
كاش مي فهميدم تو را ، كه به يك اسير" بي چاره" چگونه مي نگري ؟
كاش مي فهميدم لطف تورا ، قهر تو را ، حكمت تو را ، اين حس آميخته شده تو كه برايم هميشه معماي حل نشده بود ،
و اكنون چاره اي جز اينكه به ناداني ام شكوه برم نيست ؛ اين فاصله زجر آور ، به اندازه كوير بي نهايت .
اين زوزه ترسناك باد گرم بيابان ، عطشم را براي رسيدن به باران صد چندان مي كند ، اما ديگر جاني نمانده كه قدرت حركت پاي در خاك مانده را داشته باشد .
نه آبي كه بتواند روح تشنه ام را سيراب كند و نه تكيه گاهي كه تن خسته ام را آرامش بخشد و نه نسيم روح فزايي كه غباردل بيابان زده را بزدايد و نه حتي سرابي كه اميدوار كند به رفتن ............
گفته بودي ، اگر مي خواهي پرواز كني بايد كه خاك شوي . ولي اين خاك است كه از من روي مي گرداند .
گفته بودي ، اگر مي خواهي به باران برسي بايد از كوير عبور كني ، ولي نمي دانستم كه پايم با ماندن است نه رفتن و رسيدن .
گفته بودي رمز رسيدن به عشق ، گداختن و ذوب شدن است ؛ ولي مي بيني كه چاره اي جز سوختن وساختن نمانده است ........
اين باد و شنها جاي پاي آمدن را هم پر كرده اند و فرصت برگشتن را هم گرفته اند ...................
ديگر خسته ام ، نا اميدم ، ديگر نمي توانم ............
من مرد سفر عشق نيستم ، من دير آغاز كرده ام ، من از قافله عقب مانده ام ............
من ضعيفم ، من هيچ نيستم ؛ من شكست خورده ام ...............
من و نجات بده از كوير ماندن
من و رها كن از زندان غرور و خودخواهي وناداني
مرا از من دور كن اي نزديك ترين كس به خودم ............

