تبليغاتX
ايثــار

برگرفته از وبلاگ پیاده تا عرش

فقط و فقط حسين (ع)

چند کيلومتر بيشتر با کربلا فاصله نداشتيم. کتاب زيارت عاشورا را باز کردم تا در واپسين لحظات با خواندن آن، خود را براي زيارت مولايم حسين عليه السلام آماده کنم، اما اضطراب و دلشوره ي عجيبي در دلم موج مي زد که باعث شد کتاب را ببندم و به فکر فرو بروم.

خدايا ! يعني من، اين بنده ي سراپا گناه مي توانم ضريح شش گوشه حسين عليه السلام را ببينم؟! آيا بزرگ مرد تاريخ، بنده ي روسياهي چون من را به حرم مطهر خود راه مي دهد؟!

اتوبوس وارد خاک کربلا شد. همه ساکت بودند. ديگر هيچ کس نمي توانست صحبت کند. با بلند شدن صداي گريه يکي از زائران همه اتوبوس غرق در ناله و شيون شد.

اما من … با کوله باري از گناه وارد مکاني مقدس شده بودم و روي سر بلند کردن نداشتم. اصلا انسان گناهکار و روسياهي چون من در اين سرزمين پاک و دردمند چه مي کرد؟!

خدايا يعني من آنقدر بيچاره ام که حتي سرزمين غمبار کربلا هم بر دل سنگ تر از سنگ من تأثيري نمي گذارد؟!

من که با شنيدن ناله کودکي اشکم سرازير مي شود و طاقت ديدن قطره اي خون را ندارم، اکنون در قلب زمين هيچ احساسي ندارم. چقدر سخت است وارد شدن به سرزمين کربلا براي روسياهي چون من!!...

ريگ هاي داغ بيابان تاول هاي پاهاي کودکان را سوزانده است و من الان اين ريگ ها را مي بينم و هيچ احساسي ندارم.

پرده گناه، حجاب چشمهايم شده است و نمي گذارد چهره ي واقعي کربلا را نظاره کنم.

من... دستهاي قطع شده اباالفضل العباس را نمي بينم. من صداي « يا أخا أدرک أخاک » قمر بني هاشم را نمي شنوم. من فرياد « هل من ناصر ينصرني » حسين را نمي شنوم. من صداي ناله و شيون کودکان پابرهنه را که خار هاي بيابان پاهاي کوچکشان را زخم کرده است، نمي شنوم.

آري، هاله گناه آنچنان گرداگرد قلبم را فرا گرفته بود که هيچ چيز را احساس نمي کردم. هر قدر تلاش کردم که ذره اي خود را در کربلاي سال شصت و يک هجري حس کنم نشد که نشد. از خودم بيزار شدم. ولي هنوز به اميد ديدار يار زنده بودم و نفس مي کشيدم. اميدوار بودم که خداوند سبحان به برکت اين مکان مقدس توبه بنده گناهکارش را بپذيرد و او را در جمع حسينيان راه دهد.

لحظه به لحظه به حرم نزديک تر مي شدم، اما هنوز اسير گناهان خود بودم.

خدايا نمي خواهي اين بنده گناهکارت را ببخشي؟! خدايا تو را به حق اين مکان عزيز، که عزيز زهرايت در آن آرميده است توبه ام را بپذير تا با دلي پاک و بي ريا به ديدار محبوبم بشتابم. مي دانم که اگر بخشيده نشوم نمي توانم قدم از قدم بردارم.

همچنان مشغول انابه و التماس به خداي خود بودم که ناگاه خود را مقابل ضريح مطهر سرور و سالار شهيدان حسين عليه السلام ديدم. چشم هايم که به ضريح افتاد تازه به خود آمدم. نه! نه !! بايد بگويم که تازه خود را فراموش کردم و جز عظمت حسين عليه السلام چيز ديگري نمي ديدم.

خداي من! يعني اينجا محل آرميدن بزرگترين مرد دوران است؟! اينجا جايي است که عاشقان بسياري در راه رسيدن به آن جان خود را از دست داده اند؟!

آيا دستان خسته زينب سلام الله عليها در اين مکان نيزه ها و شمشير هاي شکسته را کنار زد و جگرگوشه ي زهرا را در آغوش کشيد؟!

وصف آن لحظات بسيار دشوار است. هميشه آرزو داشتم چنين لحظه اي را تجربه کنم. نمي دانم اشک کي و کجا از چشمانم جاري شد. فقط مي دانم وقتي چشمان اشک بارم را به ضريح مطهر ابا عبدالله الحسين عليه اسلام رساندم آرامش عجيبي پيدا کردم. آرامشي که در طول بيست و چهار سال عمرم هرگز تجربه نکرده بودم.

لحظات عجيبي بود هم احساس آرامش مي کردم و هم غم بزرگي قلبم را مي فشرد به گونه اي که گمان کردم آخرين لحظه ي زندگيم است و من در حال جان دادن هستم. نفسم بند آمده بود، قلب من که تا چند لحظه پيش به شدّت مي تپيد اکنون ساکت و آرام شده بود. ديگر هيچ نمي فهميدم.

تنها ذکر لبم « يا امام حسين» بود و بس. فقط و فقط حسين عليه السلام.

فقط و فقط حسين عليه السلام

اين حسـين کيست که عالـم همه ديوانه اوست

اين چه شمعيست که جان ها همه پروانه اوست

انشاء ا... همه ما حسيني زندگي کنيم، حسيني بميريم، و حسيني محشور شويم.

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 22:34 |
 

 

 

ای دنیا !

حق داری اگر با عده ای قلیل جنگ کنی ، چنانكه اكثريت يار توأند .................

 

 

 

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 17:32 |