تبليغاتX
ايثــار
 

 

 

خوش بحال آنهایی که می دونند ٬ هیچی حالیشون نیست !!

 

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 14:46 |

 

چونست حال بستان ای باد نوبهاری

کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن

مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری

یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل

ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت

تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو

چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

عمری دگر بباید بعد از فراق ما را

کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت

باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری

هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست

درمان درد سعدی با دوست سازگاری

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 16:25 |

 

عمری به بوی یاری کردیم انتظاری

زان انتظار ما را نگشود هیچ کاری

از دولت وصالش حاصل نشد مرادی

وز محنت فراقش بر دل بماند باری

هر دم غم فراقش بر دل نهاد باری

هر لحظه دست هجرش در دل شکست خاری

ای زلف تو کمندی ابروی تو کمانی

وی قامت تو سروی وی روی تو بهاری

دانم که فارغی تو از حال و درد سعدی

کو را در انتظارت خون شد دو دیده باری

دریاب عاشقان را کافزون کند صفا را

بشنو تو این سخن را کاین یادگار داری

سعدی

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 12:27 |

 

 

انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود

با آنهمه درآمد سرشارش از حلال

روزي كه رفت ، روزي يكسال خود نداشت

اما قطارهاي پر از زاد آخرت

وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير ...........................

 

 

زدل مهر رخ تو رفتني ني

غم عشقت به هر كس گفتني ني

وليكن سوزش مهر و محبت

ميان مردمون  نهفتني ني

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 19:41 |