براده هاي ذهن
گاهي وقتي که ديگران رفتار ظاهری شما را مي بينند ، پيش خودشان قضاوتي متفاوت با آنچه كه دردرون شما هست ، دارند . واين ، بعضي اوقات منجر به سوء تفاهم ها و شايد دوريها و اختلافها و دشمنيها مي شود .................... بگذريم .
وقتي كه با دوست صميمي ات كه زمان زيادي از او دور بودي ، برخورد مي كني ، توقع داري همان رفتار گذشته را از او داشته باشي ، با همان افكار و انديشه هاي شناخته شده تو از او . وشايد هم او هم همين انتظار را از تو دارد .
به خاطر خاطره هايي كه با او داشتي و هنوزهم در ذهن تو هستند و دوست داري باز تكرار شوند.
با احساس خاصي او را تحويل مي گيري و ............ ولي نه ديگرتو مي تواني حرف او را بفهمي و نه اواحساس تو را . حرفهايي كه تو مي زني ، برايش خسته كننده و ملال آور مي شود ... و تو حرفي را كه مثل گذشته ها مي خواستي از زبان او بشنوي را ديگر نمي شنوي ...
اين ارتباط براي تو هم خسته كننده مي شود و بيش از اين نمي تواني با او باشي . ولي باز آن خاطره هاي گذشته با تو هست و تو دلخوش به آنها ...
گاهي ديگران تغييرتو را نمي خواهند بپذيرند و تو را آنگونه كه خودشان مي خواهند قبول دارند ..... خواه مثبت باشد يا منفي .
تو به افكاري رسيده اي كه ، اكنون آنها را قبول داري و افكار گذشته ات را نادرست مي داني ولي ديگران همان افكار قبلي تو و خودشان را قبول دارند و تو را منحرف مي خوانند و ...
اين خوب است كه در هر حال به انديشه خودت ايمان داشته باشي كه دچار بحران نشوي ... ولي فاجعه آن است كه افكارت را " يقين " بداني ... آن وقت است كه هم دشمنت را نشناخته اي واگر زماني هم بفهمي ، وقت و فرصتها را از دست داده اي و...
گاهي تو مسيري را بدون شناخت طي مي كني و وقتي كه به انتهاي جاده مي رسي مي بيني كه تازه به بيراهه رسيده اي ........ و آن وقت نمي تواني تصميم درستي بگيري . مسيردشوار پيموده را برگردي ؟ ادامه دهي ؟ يا بماني ؟! .........
گاهي وقتها برگشتن خيلي دشوار است و گاهي فرصتي هم براي آن نيست .....
و از همه دردناكتر ، " سرگرداني " تو ، بين ماندن و رفتن است ...
و اين ، تو را از بين مي برد ................................
کاروان رفت تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چکنی چون باشی ....


