اي حــرمت ملجأ درماندگان
دور مــران از در و راهـم بده
لايق وصــل تو كه من نيستم
إذن به يك لحظه نـگاهم بده
اي حــرمت ملجأ درماندگان
دور مــران از در و راهـم بده
لايق وصــل تو كه من نيستم
إذن به يك لحظه نـگاهم بده
توبـــــــه
نقل است كه جواني در مجلس جُنيد حالتي ظاهر شد. توبه كرد وهرچه داشت به غارت داد و حق ديگران بداد و هزار دينار برداشت تا پيش جنيد بَرَد. گفتند:حضرتِ او حضرت دنيانيست ،آن حضرت را آلوده نتواني كرد.برلب دجله نشست و يك يك دينار در آب مي انداخت تا هيچ نماند.
برخاست و به خانقاه شد جنيد چون او رابديد گفت : قدمي كه به يكباربايد نهاد به هزار بار نهي. برو كه ما نشايي.از دلت برنيامد كه به يكبار در آب انداختي. در اين راه نيز اگر همچنين آنچه كني به حساب خواهي كرد و هيچ جاي نرسي................ باز گرد وبه بازارشو كه حساب و صرف ديدن در بازار است.
تذكرة الاولياء
گرچه برواعظ شهراين سخن آسان نشود
تا ريـــا ورزد و سـالوس ، مسلمان نشود
گـوهر پـــاك ببايد كه شود قـابل فـيـض
ورنه هر سنگ وگلي لؤلؤ ومرجان نشود
ذره را تا نــبود هــــّمت عـــالي حــــافظ
طالب چـشمه خــورشيد درخشان نشود


نقطه عطف
هر چند از انتشاراين كتاب با ارزش سالها مي گذرد و شايد خيلي از دوستداران حضرت آنرا مطالعه كرده باشند ، اما علاقه حقير به شخصيت عظيم حضرت امام (ره) و لذت مطالعه كتاب مذكور ، بر آن شد كه ارادتي هرچند حقيرانه محضر روح پاك ايشان داشته باشم .
نقطه عطف كتابي است ، شامل آخرين اشعار امام (ره) و نامه اي پربار به سيد احمد آقا خميني (ره) فرزند گرامي ايشان است .
نامه ، حاوي نكات اخلاقي و عرفاني و پند و نصيحت هاي حكمت آميزمي باشد . اولين باري كه سعادت مطالعه آن نصيبم شد ، تأثير كلام امام (ره) را در روحيه و تغییرجهان بيني خود ديدم كه علاقه ام را به چند بار خواندن آن بيشتر كرد .
روح نافذ وزنده جملات نامه ، بالاخص توصيه پير گونه ايشان به دوري از حب دنيا و رهايي از تعلقات آن چنان در من اثر كرد و حالت وارستگي و آرامش در من ايجاد شد كه گويي نتيجه سالها خودسازي و رياضت نفس را مي ديدم .
هر چند كلام عميق و البته گوياي حضرت امام(ره) ، انسان را از هر حاشيه نويسي و تمجيدي بري مي كند وجرأت قرار دادن سطور بيهوده و بي ارزش كسي كه در ابتداي راه و جواني با هزار مشكل سرگردان مانده است ، در كنار سخن برتر انساني كامل ، را سلب می کند ؛ و به قول حضرت حافظ :
اگر چه عرض هنر پيش يار بي ادبي است زبان خموش وليكن دهان پر از عربي است
ولي همين شخصيت عرفاني وكرامت ايشان است كه به حقير جسارت نوشتن سطرهایی را مي دهد .
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اين سخنان مقتداي عاشقان عرش مأوايي كه چون حُرّي از قيد و بند تعلقات دنيا آزاد گشتند و جان خود را در صحراي امتحان حماسه و جهاد ، با مهر قبولي شهادت عوض كردند .
اين سخنان كسي است كه پاي در بالاترين مسند مي گذارد و خود را خادم ضعيف ترين انسانها مي داند .
اين كلام كسي است كه هيبت و هيمنه ابر قدرتهاي جهان از شكوه و عزت الهي او شكست و فرو ريخت .
پندها و حكمت هاي امام (ره) چون وجود خضري ، مسير روشن ودرست را مقابل چشمان عارفان و سالكان قرار مي دهد و راه را از بيراهه تميز مي كند و ايشان را به مقصد يقين هدايت مي كند .
خود سازي ، تعبد و عرفان الهي ، از حضرت امام(ره) شخصيتي ساخته است كه انسانهاي بزرگي چون شهيد مطهري ، بهشتي و شهيد چمران مجذوب منش و رفتار او شدند و تا پاي جان ، پروانه وار به گرد او گشتند .
گر چه سالها از عروج ملكوتي امام(ره) مي گذرد ولي با گذشت زمان اين سخنان و رهنمودهاي ايشان است كه حتي بيش از گذشته زنده مي شود و دلهاي خفته را از غفلت مي رهاند ...............
***
نامه اي است از پدري پير و فرسوده كه عمر خود را به مشتي الفاظ و مفاهيم به پايان رسانده و زندگي خويش را در لاك خويشين تباه نموده و اكنون نفسهاي آخرين را با تأسف از گذشته خود مي كشد ، به فرزند جواني كه فرصت دارد تا چون عبادالله الصالحين در فكر رهانيدن خود از تعلق به دنيا كه دام ابليس پليد است ، باشد .
فرزندم ! كرّ و فرّ دنيا و نشيب و فراز آن به سرعت مي گذرد و همه زير چرخهاي زمان خرد مي شويم و من آنچه ملاحظه كردم ، و مطالعه در حال قشرهاي مختلف ، به اين نتيجه رسيده ام كه قشرهاي قدرتمند و ثروتمند ، رنجهاي دروني و رواني و روحيشان ازساير اقشار بيشتر و آمال و آرزوهاي زيادي كه به آن نرسيده اند بسيار رنج آورتر و جگر خراشتر است .
در اين زمان كه ما زندگي مي كنيم و دنيا گرفتار دو قطب قدرتمند است .رنج ِ عذابي كه سران آن كشورها بدان مبتلا هستند و نگرانيهاي جان فرسائي كه هر يك از دو قطب در مقابل يكديگر دارند ، قابل مقايسه با رنجها و گرفتاريهاي قشرهاي متوسط حتي فقير نيست . رقابت آنان يك رقابت عملي نيست بلكه يك رقابت جانكاه است كه كمر هريك زير آن خرد مي شود ،گوئي در مقابل هريك ، يك گرگ درنده با دهان باز و دندانهاي تيز ايستاده و قصد شكار او را دارد و اين رنج ِ رقابت در همه اقشار هست ، از ثروتمند و قدرتمند گرفته تا طبقات ديگر ، لكن هرچه بالاتر برود به همان اندازه درد و رنج رقابت بالا مي رود و آنچه مايه نجات انسان ها و آرامش قلوب است وارستگي و گسستگي از دنيا و تعلقات آن است كه با ذكر و ياد دائمي خداي تعالي حاصل شود .
آنان كه در صدد برتريها به هر نحو هستند چه برتري در علوم ، حتي الهي آن ، يا در قدرت و شهرت و ثروت ، كوشش در افزايش رنج خود مي كنند .
وارستگان از قيود مادي كه خود را از اين دام ابليس تا حدودي نجات داده اند در همين دنيا در سعادت و بهشت رحمتند .
در آن روزهايي كه در زمان رضا خان پهلوي و فشار طاقت فرسا براي تغيير لباس بود و روحانيون و حوزه ها در تب و تاب بسر مي بردند ، شيخ نسبتاً وارسته اي را نزديك دكان نانوائي كه قطعه ناني را خالي مي خورد ، ديدم كه گفت : « به من گفتند عمامه را بردار من نيز برداشتم و دادم به ديگري كه دو تا پيراهن براي خودش بدوزد الان هم نانم را خوردم وسير شدم ، تا شب هم خدا بزرگ است » .
پسرم ! من چنين حالي را اگر بگويم به همه مقامات دنيوي مي دهم ، باور كن . ولي هيهات ، خصوصاً از مثل من گرفتار به دامهاي ابليس و نفس خبيث .
پسرم ! از من گذشته ، لكن تو نعمت جواني داري و قدرت اراده ، اميد است بتواني راهي طريق صالحان باشي .
آنچه گفتم بدان معني نيست كه خود را از خدمت به جامعه كنار كشي و گوشه گير و كَلّ ِ بر خلق الله باشي كه اين از صفات جاهلان متسنك است يا درويشان دكان دار .
... پسرم ! نه گوشه گيري صوفيانه دليل پيوستن به حق است و نه ورود در جامعه و تشكيل حكومت ، شاهد گسستن از حق . ميزان در اعمال ، انگيزه هاي آنها است . چه بسا عابد و زاهدي كه گرفتار دام ابليس و آن دام گستر ، با آنچه مناسب او است چون خود بيني و خود خواهي و غرور و عجب وبزرگ بيني و تحقير خلق الله و شرك خفي و امثال آنها ، اورا از حق دور و به شرك مي كشاند . و چه بسا متصدي امور حكومت كه با انگيزه الهي به معدن قرب حق نائل مي شود ، چون داودنبي و سليمان پيامبر عليهما السلام و بالاتر چون نبي اكرم (ص) و خليفه بر حقش علي (ع) و چون مهدي ارواحنا لمقمه الفدا در عصر حكومت جهانيش . پس هر قدر انگيزه ها به نور فطرت نزديكتر باشند و از حُجُب نور وارسته تر به مبدأ نور وابسته ترند تا آنجا كه سخن از وابستگي نيز كفر است .
... ميزان در اول سير ، قيام لله است هم در كارهاي شخصي و انفرادي و هم در فعاليتهاي اجتماعي . سعي كن دراين قدم اول موفق باشي كه در روزگار جواني آسانتر و موفقيت آميزتر است .
مگذار مثل پدرت پير شوي كه يا در جا زني و يا به عقب برگردي ؛ و اين محتاج به مراقبه و محاسبه است .اگر با انگيزه الهي مُلك جن و انس كسي را باشد ، بلكه اگر بدست آورد ؛ عارف بالله و زاهد در دنياست و اگر انگيزه ، نفساني و شيطاني باشد هر چه بدست آورد ، اگر چه يك تسبيح باشد ، به همان اندازه از خدا تعالي دور است و فاصله گرفته .
...پسرم ! گاهي مي بينم از تهمتهاي ناروا و شايعه پراكنيهاي دروغين اظهار ناراحتي و نگراني مي كني .. اولاً بايد بگويم تا زنده هستي و حركت مي كني و تو را منشأ تأثيري بدانند انتقاد و تهمت و شايعه سازي عليه تو اجتناب ناپذير است ، عقده ها زياد و توقعات روز افزون و حسادتها فراوان است . آن كس كه فعاليت دارد گر چه صد در صد براي خدا باشد از گزند بد خواهان نمي تواند به دور باشد .
...پسرم ! براي ما ها كه از قافله« ابرار» عقب هستيم يك نكته دلپذير است وآن چيزي است كه به نظر من شايد در ساختن انسان كه در صدد خود ساختن است دخيل است . بايد توجه كنيم كه منشأ خوش آمد ما از مدح و ثناها و بد آمدنمان از انتقاد ها و شايعه افكني ها حبّ نفس است كه بزرگترين دام ابليس لعين است ؛ ماها ميل داريم كه ديگران ثناگوي ما باشند گرچه براي ما افعال شايسته و خوبيهاي خيالي را صد چندان جلوه دهند .و درهاي انتقاد – گرچه به حق – براي ما بسته باشد يا به صورت ثناگوئي درآيد .
از عيب جوئي ها ، نه براي آن كه به ناحق است ؛ افسرده مي شويم و از مدحت و ثناها ، براي آنكه به حق است ؛ فرحناك مي گرديم بلكه براي آنكه عيب من است و مدح من نيست ، است كه در اينجا و آنجا و همه جا بر ما حاكم است .
...آنانكه با ثناهاي خود ما را از جوار حق دورمي كنند ؛ دوستاني هستند كه با دوستي خود به ما دشمني مي كنند و آنان كه پندارند با عيب گوئي و شايعه سازي به ما دشمني مي كنند دشمناني هستند كه با عمل خود ما را اگر لايق باشيم اصلاح مي كنند و در صورت دشمني به ما دوستي مي نمايند .
من و تو اگر اين حقيقت را باور كنيم و حيله هاي شيطاني و نفساني بگذارند واقعيات را آنطور كه هستند ببينيم آنگاه از مدح مداحان و ثناجويان آنطور پريشان مي شويم كه امروز از عيب جوئي دشمنان و شايعه سازي بدخواهان ، و عيب جوئي را آن گونه استقبال مي كنيم كه امروز از مداحي ها و ياوه گوئيهاي ثنا خوانان .
اگر از آنچه ذكر شد به قلبت برسد ، از نا ملايمات و دروغ پردازيها ناراحت نمي شوي و آرامش قلب پيدامي كني ؛ كه ناراحتيها اكثراً از خودخواهي است . خداوند همه ما را از آن نجات مرحمت فرمايد.
... در هر حال حضور او را فراموش مكن و مغرور به رحمت او مباش ، چنانچه مأيوس نبايد باشي و مغرور به شفاعت شافعان (ع) مباش كه همه آنها موازين الهي دارد و ما از آنها بي خبريم .
... تو جواني و با قو ت جواني كه حق داده است مي تواني اولين قدم انحراف را قطع كني و نگذاري به قدمهاي ديگر كشيده شوي كه هر قدمي ، قدمهایي در پي دارد و هر گناهي – گر چه كوچك – به گناهان بزرگ و بزرگتر انسان را مي كشد بطوري كه گناهان بسيار بزرگ در نظر انسان ناچيز آيد ، بلكه گاهي اشخاص به ارتكاب بعض كبائر به يكديگر فخر مي كنند و گاهي به واسطه شدت ظلمات و حجابهاي دنيوي ، منكر به نظر معروف و مروف ، منكر مي گردد .
من از خداي متعال جل اسمه مسئلت مي كنم كه چشم دل تو را به جمال جميل خود روشن فرمايد و حجابها را از پيش چشمت بردارد و از قيود شيطاني و انساني نجاتت دهد تا همچون پدرت پس از گذشته ايام جواني و فرا رسيدن كهولت بر گذشته خويش تأسف نخوري و دل را به حق پيوند دهي كه از هيچ پيش آمد وحشتناك نشوي و از ديگران دل وارسته كني تا از شرك خفي و اخفي خود را برهاني .
... و آخرين وصيت من آن است كه در خدمت به ارحام ، خصوصاً مادرت كه به ما حقها دارد كوشش كن و رضاي آنان را بدست آور .و الحمد لله اولا و آخراً والصلوه علي رسول الله و آله الاطهار و اللعن علي اعدائهم .
۲۶تير 1363
روح الله الموسوي الخميني
روياي ظهور
تو مي آيي !
تو مي آيي و به انتظار منتظرانت ، به ضجه ها ، مويه ها ، استغاثه ها و ندبه هاي آنان پايان مي دهي .
تو مي آيي و مردان خدا كه پرده پندار را دريده بودند را به حريم حرمت فرا مي خواني .و آنان دست از جان شسته منتظر ! اشارت نگاههاي تو خواهند بود .
و تو قسمت آخر داستان انتظار را مي خواني و آنان مست از حلاوت پايان آن .
آنان از دو مسير عقل و عشق ، دومي را انتخاب كرده و پاي دل به مسير سنگلاخ انتظار بر عشق و عاطفه تاختند .
محراب ايشان طاق ابرو ، شب قدرشان شب گيسو ، نياز نيم شب ،نگاه يار و همه هستي شان تمناي وصال يار بود .
مسجد و كعبه و بتخانه و دير مغان بهانه اي بود براي ملاقات با يار .
و ما مدعيان بيخبر از اسرار عشق و مستي با بهت به كساني خيره مي شويم كه عمري با افسون سخن ،ورق پاره ها و نوشته هاي بي حاصل خويش به تلخي آنان را تحقير و به حساب دافعه !طردشان نموده بوديم و دردناكتر اينكه آنان را به انتظار فراخوانده بوديم و ...
و اين درحالي است كه زمان گذشته است و فرصت بازگشتي نخواهد بود ........... و آن هنگام به حقيقت پي مي بريم كه :
" مدال عاشقي را به بها دهند ، نه به بهانه ."
و وقتي چگونگي وصالشان در ذهنت تداعي شود بي آنكه سؤالي طرح شود ؛ پاسخت را خواهند داد :
عشق ما با خط مشكين او امروزي نيست ديرگاهيست كزين جام هلالي مستيم
و ما در حالي كه كارنامه انتظار در دست چپمان قرار گرفته به كساني كه همه كار گذاشتند و سر طره يار گرفتند ، به ديده حسرت مي نگريم و به بخت پريشان خويش شكوه مي بريم .
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پريشان و دست كوته ماست
و ما مي مانيم و ديده به زمين دوخته و كاغذهايي كه يك يك از دست لرزانمان مي افتند و قافله اي كه هر زمان دورتر مي شود .
نه ! نه ! مولاي من ، يوسف فاطمه !
عمري است كه ما لبخندهايمان را براي روز ظهور تو در دل ذخيره كرده ايم ، نكند كه تو بيايي و هنوز چشمانمان از اشك لبريز شود .
آقاي من ! ما ضعيفان را درياب و طريق عشقبازي را به ما بياموز .
ارباب من ! به ما همرهي چون خضر ، مركبي پيوسته رو و قلبي مطمئن عطا كن كه تا از قافله منتظرانت عقب نمانيم .
بيا بميكده حافظ كه بر تو عرضه كنم هزار صف ز دعاهاي مستجاب زده