خوش شده ام , خوش شده ام پاره آتش شده ام
خانه بسوزم بروم تا به بيابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا زتو سرسبز شوم
ايمن و بي لرز شوم چونک بپايان برسم
چرخ بود جاي شرف خاک بود جاي تلف
باز رهم زين دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم اين خاک و هوا گوهر کفرست و فنا
در دل کفر آمده ام تا که به ايمان برسم
آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکه زر تا که بميزان برسم
رحمت حق آب بود جز که بپستي نرود
خاکي ومرحوم شوم تا بررحمان برسم
هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا
من همگي درد شوم تا که بدرمان برسم
مولوي
در فراق سید مرتضی آوینی -- سید مهدی شجاعی هوالعظیم قرة العین من آن میوه دل یادش باد
كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
كه امید كرمم همره این محمل كرد
در این حال و روز كه بندها ترنم ماندن دارند و زنجیرها سرود نشستن میخوانند، كندن چه كار سترگی است، پر كشیدن چه باشكوه است و پیوستن چه شیرین و دوست داشتنی. كاش با تو بودیم وقت قران انتخاب تو با انتخاب حق.
كاش با تو بودیم آن زمان كه دست از این جهان میشستی و رخت خویش از این ورطه بیرون میكشیدی.
كاش با تو بودیم آن زمان كه فرشتگان، تو را بر هودج نور میگذاشتند و بالهای خویش را سایبان زخمهای روشن تو میكردند.
كاش با تو بودیم آن شام آخر كه سالارمان، ماه بنی هاشم (ع) به شمع وجود تو پروانه سوختن داد.
گریه ما، نه برای رفتن تو، كه برای جا ماندن خویش است. احساس میكنم كه در این قیل و مقال، چه قال گذاشته شدهایم، چه از پا افتادهایم، چه در راه ماندهایم، چه در خود فرو شكستهایم.
احساس میكنم آن زمان كه تو دست بر زانو گذاشتی و یا علی گفتی، ما هنوز سر بر زانو نهاده بودیم.
گریه ما نه برای «رٍجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا الله» است، گریه ما، نه برای «فَمِنهُم مَن قَضَی نَحبَه» است، گریه ما، گریه جگرسوز «فَمِنهُم مَن ینتَظِر» است.
ای خدا! به حق آن امام منتظرت، نقطه شهادتی بر این جمله طویل انتظار ما بگذار كه طاقتمان سر آمده است، تابمان تمام شده است، توانمان به انتها رسیده است، كاسه صبرمان سرریز شده است و خیمه انتظارمان سوخته است.
مرتضی! ای همسفر شبهای تابناك مدینه!
مگر نه ما یك ماه تمام، پا به پای هم طواف كردیم؟ مگر نه ما یك ماه تمام در كوچه پس كوچههای مكه و مدینه، چشم در چشم در غربت ولایت گریستیم؟
مگر نه ما یك ماه تمام، نفس در نفس به مناجات نشستیم و شهادت هم را از خدای هم خواستیم؟ این چه گرانجانی بود كه نصیب من شد و آن چه سبكبالی كه نصیب تو.
چرا به خدا نگفتی كه خارهای گل را نتراشد؟ چرا به خدا نگفتی كه میوههای نارس و آفت زده را هم دور نریزد؟ چرا به خدا نگفتی كه برای چیدن گل، بر روی علفهای هرز پا نگذارد؟ چرا به خدا نگفتی كه پشت در هم كسی ایستاده است؟
چرا به خدا نگفتی…
اما اكنون از این شكوهها چه سود؟ تو اینك بر شاخسار بلند عرش نشستهای و دست نگاه ما حتی به شولای شفاعتت نمیرسد.
مرتضی، دست فروتر بیار و این دست خسته را بگیر. شاخهها را خم كن تا در این بال شكسته نیز اشتیاق پرواز و امید وصال، زنده شود.
درد ما، درد فاصلهها نیست. مرتضی! قبول كن كه تو در اینجا و در كنار ما هم اینجایی نبودی. دمای جان تو با آب و هوای این جهان سازگاری نداشت.
كدام ظرف در این جهان میتوانست این همه اخلاص را پیمانه كند،
كدام ترازو میتوانست به توزین این همه انتظار بنشیند؟
كدام شاهین میتوانست این همه شور و عشق را نشان دهد؟
كلامت از آن روی بر دل مینشست و روایتت از از آن جهت رنگ حقیقت داشت كه از سر وهم و گمان سخن نمیگفتی. دیدههای خویش را به تصویر مینشستی.
از نردبان معرفت، بالا رفته بودی و برای ما كوتاهقدان این سوی دیوار، این سوی حجابهای هزار تو، وادی نور را جزء به جزء روایت میكردی و همین شد كه نماندی. و همین شد كه برنگشتی و پایین نیامدی.
چرا برگردی؟
كدام عاقلی از وحدت به كثرت میگریزد؟
كدام بیننده تماشاجویی از نور به ظلمت پناه میبرد؟
كدام جمالپرستی چشم از زیبایی محض میشوید؟ كدام پرنده زندهای قفس را به آسمان ترجیح میدهد؟
--------------------------------- زندگی انسان ٬ تمثیل آن مسافری است که از خانه ای موقت و ناپایدار به سوی سفر ابدی خویش بار می بندد پس اگر این خانه ها ٬ خانه های مجازی اند و ما مسافرانی در کوچ ٬ دیگر چه جای دلبستن و حسرت خوردن؟ دنیا نه جای درنگ و فراقت ٬ بلکه محمل رنجی است که آدمی پای بر آن می نهد تا روح او در کشاکش ابتلائات عظیم راهی به عالم قرب بجوید وآماده رجعت شود.
شهید سید مرتضی آوینی
ـ حضرت پیرزنی ازقبیله اشجع را دید . فرمود : پیرزن داخل بهشت نخواهد شد . زن نشست وشروع به گریه کرد. بلال بن ریاح گفت : چرا گریه می کنی؟ گفت : رسول خدا فرمودند : پیر زنان داخل بهشت نخواهند شد. بلال محضر آن حضرت آمد و گفت : یا رسول الله ٬شما چنین فرموده اید؟ فرمود : آری ٬ سیاهان هم به بهشت نخوهند رفت .بلال هم با آن زن شروع به گریه کرد .عباس عموی حضرت آن دورا دید و سبب گریه شان پرسید گفتند :رسول خدا چنین فرمود. عباس محضر حضرت آمد و جریان را پرسید . فرمود : آری حتی پیرمردان هم به بهشت نمی روند. عباس نیز مانند آن دو شروع به ناله و شیون کرد. آنگاه حضرت آن سه نفر را به حضور طلبید . قلوبشان را آرام کرد و فرمود : خداوند پیر زنان و پیر مردان و سیاهان را در بهترین شکل و قیافه زنده می کند و همه در حالی که جوان و نورانی اند داخل بهشت می شوند .
ـ روزی پیامبر(ص) و علی(ع) خرما می خوردند .پیامبر از هسته های خرماهایی که می خورد پیش روی علی(ع) می نهاد . وقتی که از خوردن خرما فارغ شدند ٬ همه هسته ها در نزد علی(ع) جمع شده بود. پیامبر به علی(ع) فرمود : ای علی تو پرخور هستی . علی(ع) در پاسخ از روی مزاح عرض کرد : پر خور کسی است که خرما را با هسته اش می خورد . . و همان گونه که نشسته بودم ٬خواب چشمانم را ربود . رسول خدا (ص) را دیدم ٬ پس گفتم ای رسول خدا از امت تو چه تلخی ها دیدم و از لجبازی و دشمنی آنها چه کشیدم ! پیامبر (ص) فرمود: نفرینشان کن . گفتم خدا بهتر از آنان را به من دهد وبه جای من شخص بدی را بر آنها مسلط گرداند . * 
جامه سیه کرد کفر٬ نور محمد(ص) رسید طبل بقا کوفتند ٬ ملک مخلد رسید روی زمین سبز شد ٬ جیب درید آسمان بار دگر مه شکافت٬ روح مجرد رسید گشت جهان پر شکر ٬ بست سعادت کمر خیز که بار دگر ٬ آن قمرین خد رسید دوش در استارگان ٬ غلغله افتاده بود کزسوی نیک اختران ٬اختر اسعد رسید عقل در آن غلغله ٬ خواست که پیدا شود کودک هم کودک است٬گرچه به ابجدرسید خیز که دوران ماست٬شاه جهان آن ماست چون نظرش جان ماست٬ عمر موید رسید رغم حسودان دین٬ کوری دیو لعین کحل دل و دیده در چشم مرمد رسید از پی نا محرمان ٬ قفل زدم بر دهان خیز بگو مطربا ٬ عشرت سرمد رسید مولانا جلال الدین محمد بلخی *نهج البلاغه خطبه ۷۰ (سحرگاه نوزدهم ماه رمضان که ضربت خورده بودند)
تو می آیی ! تو می آیی و به انتظار منتظرانت ٬ به ضجه ها ٬ مویه ها ٬ استغاثه ها و ندبه های آنان پایان می دهی . تو می آیی و مردان خدا که پرده پندار ٬ دریده بودند را به حریم حرمت فرا می خوانی ٬ و آنان دست از جان شسته منتظر! اشارت نگاههای تو خواهند بود.و تو قسمت آخر داستان انتظار را م
ی خوانی وآنان مست از حلاوت پایان آن . آنان از دو مسیر عقل و عشق ٬ دومی را انتخاب کرده ٬ وپای دل به مسیر سنگلاخ انتظار٬ بر عشق و عاطفه سپردند. محراب ایشان طاق ابرو ٬ شب قدرشان شب گیسو ٬ نیاز نیم شب ٬ نگاه یار ٬ و همه هستی شان تمنای وصال یار بود . مسجد و کعبه و بتخانه و دیر مغان ٬ بهانه ای بود برای ملاقات با یار . وما مدعیان بیخبر از اسرار عشق و مستی ٬ با بهت ٬ به کسانی خیره میشویم که عمری با افسون سخن ٬ ورق پاره ها و نوشته های بی حاصل خویش ٬ به تلخی ٬ تحقیر و به حساب دافعه !طردشان نموده و دردناکتر اینکه آنان را به انتظار فرا خوانده بودیم و... واین حالی است که زمان گذشته است و فرصت بازگشتی نخواهد بود و آن هنگام به " حقیقت " پی می بریم که : مدال عاشقی را به بها دهند نه به بهانه . ووقتی چگونگی وصال در ذهن تداعی می شود ٬ بی آنکه سوالی طرح شود ٬ پاسخ آن را خواهند داد که : عشق ما با خط مشکین او امروزی نیست دیر گاهیست کزین جام هلالی مستیم و ما در حالی ٬ کارنامه امتحان انتظار را که در دست چپمان قرار گرفته به کسانی که همه کار گذاشتند و سر طره یار را گرفتند ٬ به دیده حسرت می نگریم وبه بخت پریشان خویش شکوه می بریم . اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست و ما می مانیم و دیده به زمین دوخته و کاغذ هایی که یک یک از دست لرزانمان می افتند و قافله ای که هر زمان دور تر می شود. نه .. نه.. مولای من ! یوسف فاطمه ! ما عمری است لبخند هایمان را برای روز ظهور تو در دل ذخیره کرده ایم ٬ نکند که تو بیایی و هنوز چشمانمان از اشک لبریز شود . آقای من ! ما ضعیفان را در یاب و طریق عشقبازی را به ما بیاموز. ارباب من! به ما همرهی چون خضر ٬ مرکبی پیوسته رو ٬ وقلبی مطمئن عطا کن ٬تا از قافله عقب نمانیم . وصال دولت بیدار ترسمت ندهند که خفته تو در آغوش بخت خواب زده بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم هزار صف ز دعاهای مستجاب زد

