سید مهدی شجاعی
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید
خدایا !
کسی که منتظر است دست از طلب بر نمی دارد و پای از جست و جو در نمی کشد ما را دست وپای طلب و جست و جو عطا کن .
خدایا! کسی که منتظر است ٬ هرگز نمی نشیند ٬ به ما ایستادن را بیاموز.
خدایا! کسی که منتظر است ٬ چشم به راه و گوش به زنگ میماند .مارا چشم وگوش انتظار ببخش.
خدایا! کسی که گمشده دارد ٬ در جمع غفلت زدگان پیدا نمی شود و اگر پیدا شد همدل و همنوا نمی شود و اگر به جسم پیدا شد روحش از طلب جدا نمی شود .روح مارا طالب و جست و جو گر محبوب قرار بده .
خدایا! وقتی همه نشسته اند٬ منتظر می ایستد ٬ وقتی همه ایستاده اند ٬ منتظر راه می رود ٬ وقتی همه راه میروند ٬ منتظر میدود و کسی که میدود زودتر به مقصد و مقصود میرسد.پناه بر تو از غفلت و سستی و عقب ماندگی در میدان انتظار.
خدایا! اگر اول باید خانه دل از اغیار خالی کرد و آنگاه مهمان طلبید ٬ تویی که خود صاحبخانه ای ٬ خانه ات را دریاب.
خدایا! اگر ابتدا پاک باید شد و آنگاه نظر بر رخ آن پاک انداخت ٬ این وجود آلوده ما و دست مطهر تو .
خدایا ! دلی که در تب و تاب معشوق می تپد ٬ مشغول ماسواه نمی شود .ظرف دل ما را از هر چیز جز شهد عشق تهی کن !
خدایا! کسی که منتظر است آرام و قرار ندارد .قرار ما را در قرار دیده قرار بده .
عاقبت عالمان متکبر
آیت الله دستغیب شیرازی در وصف یکی از عالمان متکبر می گوید : تقریبآ چهل سال قبل ٬ در همین حجره های مسجد مشیر الملک شیرازی ٬ که طلاب سکونت داشتند ٬ مدرسی زبر دست- عمدآ نامش را نمی برم - درس قوانین و مطوّل می گفت و مشهور به حافظه و معلو مات بود .صبح که بیدار شد ٬ دید حافظه اش را از دست داده است ٬ حتی برای نماز صبح سورهء حمد را نیز فراموش کرده است .هفتاد سال نماز خوانده لکن اینک یادش نیست ! قرآن را باز کرد ٬ دید نمی تواند بخواند ! خلاصه بطور کلی حافظه اش را از دست داد به طوری که < الف >را از < با > تشخیص نمی داد و به همین حال بود تا مرد !
شهید دستغیب ٬ استعاذه ٬ ص ۲۴۰
سید مهدی شجاعی
خون می خورد ز تنگی جا حرف آشنا از بس دلم زمعنی بیگانه پر شده است
در جاده پر پیچ و تابی که نامش زندگی است ٬ عده ای راه را بسته اند و زمین بازی ساخته اند و در این زمین ٬ تنی چند را مشغول بازی ساخته اند و طایفه ای کثیر را مشغول دیدن این بازی . هم اینان و هم بازی کنان و هم تما شا چیان ٬ گاهی جاده را به نگاهی مرور می کنند ٬ نگاهی که نه از نوع "بادا " که از جنس "مبادا" است . نگاهی که نه انتظار و آرزوی آمدن که تمنای نیامدن در آن موج می زند.
در کنار جاده پر پیچ و تابی که نامش زندگی است ٬ عده ای دل به دامپروری سپرده اند .پوست تختی انداخته اند و مریدانی را با رمل و اصطرلاب به قلاب کشیده اند یا به طمع تعلیف مدام ٬ یا عز و جاه و مقام به سوی دام ٬ هدایت کرده اند .
اینان نه چشم انتظار ٬ که دل نگران ظهورند و در تلاش که دیده های منتظر مردم را از سمت و سوی جاده بگردانند و معطوف خود کنند .
در جاده پر پیچ و تابی که نامش زندگی است ٬ عده ای سخت مشغول بحث های علمی و فلسفی اند . با مهجور ترین کلمات و پیچیده ترین عبارات و گنگ ترین براهین و استدلالات ٬ بحث می کنند که : زندگی همانند جاده است ٬ جاده ای که بی آغاز و فرجام نیست . ابتدا و انتها دارد و مسافری که قطعآ آمدنی است . مسافری که با آمدنش به جاده هویت می بخشد و مبداء و مقصدش را معنا می کند .
اینان بیشتر از دیگران با معنا و مفهوم انتظار محشورند اما با هر چیز که مبا حث ارجمندشان را تحت الشعاع قرار دهد ٬ در ستیزند و آن را مصدع اوقات می شمرند ٬ حتی اگر آن چیز ٬ ظهور باشد .
نه .... انتظار این نیست و این انتظار نیست.
می و ساغر
می نمی دانم کجا ساغر نمی دانم کجاست
سر نمی دانم کجا پیکر نمی دانم کجاست؟
هر طرف یک تکه از آن ماه افتاده است آه
دست او اینجاست انگشتر نمی دانم کجاست
کوفیان از پیش رو از پشت سر سر می رسند
حر نمی دانم کجا اکبر نمی دانم کجاست؟
آب میخوام ولی آتش به خوردم میدهند
سوختم عباس آب آور نمی دانم کجاست
جامه و خود و زره ها را غنیمت برده اند
این میان قنداقه اصغر نمی دانم کجاست؟
سنگ می گرید ٬ بگو این گر قیامت نیست چیست ؟
پیش این باد و بلا محشر نمی دانم کجاست
پیش چشم اشقیا اهل حرم بی چادرند
غیرت آل نبی - حیدر - نمیدانم کجاست؟
کربلا ای کربلا خون خدا را سر بکش
خم نمی دانم کجا ساغر نمی دانم کجاست ؟

