پارسال اینموقع مادرم زنده بود

صبح طبق معمول نون سنگک رو از فریزر درآوردم و بردم برای صبحونه ش

خیلی دوست داشت که صبحونه ش رو من آماده بزارم

می گفت مزه ی دیگه ای داره وقتی تو صبحونه بدی

کتری هم روی اجاق گاز

یه نگاه بهش و عمق دلم آرام که امروزم مادرم هست

اما امروز نه از مادرم خبری هست و نه عادت همیشگی من ..

و سکوت زجرآوری که در خانه حکمفرماست .... سکوت و سکوت

مادرم ....................

+ نوشته محمّد علي شفيعي در شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴ و ساعت 8:16 |

مادرم رفت ..................

+ نوشته محمّد علي شفيعي در شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ و ساعت 10:57 |

خداوند به عنوان خالق‌ و مالک هستی ، صدو بیست و چهار هزار پیامبر فرستاده که بگوید :

ای انسان ! تو آزاد نیستی ...

+ نوشته محمّد علي شفيعي در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ و ساعت 9:32 |

نمیدونم به حالتی که به خدا‌خیلی امیدوار میشی و از خودت خیلی ناامید چی گفته میشه !

مگه میشه بین خدا و ابلیس بود ؟!

منظور مولانا همین بود ؟!

.. چه کسم من چه کسم من

گه از این سوی کشندم گه از آن سوی کشندم‌.... ؟!

+ نوشته محمّد علي شفيعي در یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ و ساعت 8:7 |

آه از عشق و غم زیبایش؛ آتش آتش همه دریایش

عاشق ماند و دل تنهایش…

+ نوشته محمّد علي شفيعي در یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ و ساعت 23:6 |

توجه مفرط به آتش زدن و میخ در و تازیانه مثل این است که فقط شهادت سردار  را ببینیم که چگونه مظلومانه و غریبانه شهید شد ... 
و بسنده کنیم به اینکه او فرمانده شجاع و مخلص و مردمداری بود ... بی آنکه بدانیم و بخواهیم بشناسیم که سردار چه هدفی داشته ؟ 
آرمانش چه بوده ؟ 
مرادش که بوده ؟
برای چه آسایش زندگی و خواب و خوراک را بر خود حرام کرده بود ؟!
دغدغه اش .. اعتقادش .. سینه سپر کردنهایش مقابل سپاه کفر و نفاق .. 
سالها آواره بیابانها.. و بودن در خط مقدم معرکه جنگ و مبارزه با باطل و ...

 

براستی چرا فاطمه (س) سپر بلای حیدر کرار میشود ؟!
چرا فاطمه خود مدافع حرم میشود ؟!
و چرا ............ ؟!

گریه کردن صرف برای روضه ی پشت در ماندن فاطمه (س) و مصیبت جانکاه ایشان ...علی را همچنان تنها و دست به زانو در کنج خانه نگه خواهد داشت و ذوالفقار در نیام ....
 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ و ساعت 14:55 |

 

مدتی است به لطف شبهای طولانی پائیز با خانواده کنار هم کارتون خاطره انگیز پرین (باخانمان) را نگاه می کنیم ...

امشب قسمتی بود که مادر پرین بشدت مریض شده و دکتر بعد از معاینه، او را جواب میکند و پرین سخت نگران سلامتی مادر، خود را به هر دری میزند که مانع مرگ مادرش شود ....

مادر پرین بدون اینکه دکتر حرفی زده باشد میداند که دیگر فرصتی ندارد ... و این موضوع را با پرین درمیان میگذارد و به او روحیه میدهد که بعد از من در برابر مشکلات قوی باشد و ...

با دیدن این صحنه های دردناک بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد و  تحت تاثیر این لحظه ها سیر اشک ریختم !


برای خودم عجیب بود ... من که در کودکی این کارتون رو دیده بودم اینگونه احساساتی نشده بودم .... حالا در چهل سالگی !!!!

نمیدونم چرا اینروزها اینقدر حساس شده ام و عاطفی !!

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۹ و ساعت 20:34 |

 

 

هنوز احساس نوجوانی ...

هنوز هم شور و حال کودکی ؛
هنوز هم درس و کلاس و مدرسه و ...

من و چهل سالگی ...... ؟!!!

مرا بیدارم نکنید .................... !

 

 

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۹ و ساعت 14:51 |

 

 

رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلْإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا ۚ

رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ

 

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در شنبه سوم خرداد ۱۳۹۹ و ساعت 0:31 |

آتش یعنی تکبر

آتش یعنی حسادت

آتش یعنی ریا

آتش یعنی غفلت ............................ الغوث خلصنا من النار یارب ....

+ نوشته محمّد علي شفيعي در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ و ساعت 22:52 |

رهبر حڪومت ... از یڪ سو در اوج رحمانیت تمام درآمد و دارایی خود را در راه فقرا و مستضعفین انفاق می ڪند ... و با دست خود غذا به خانه یتیمان شهر می برد و در قبال ڪشیدن خلخال از پای زن یهودی پریشان میشود و به شاهدین این اتفاق نهیب میزند ڪه چرا در مقابل مهاجمان سڪوت ڪردید؟!

ولی سویی دیگر مقابل فتنه ی خشڪ مغزان و مقدس های پیشانی پینه بسته  از شدت عبادت ... قاطعانه می ایستد و تمام آنان(جزاندکی) را از دم شمشیر می گذراند ...

اسلام حقیقی یعنی این ....
👈اسلام صلح و صرفا رحمانی .. اسلام ساده لوحانه .. فاقد عزت و عاقبتی جز ذلت و خواری ندارد .......

+ نوشته محمّد علي شفيعي در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ و ساعت 18:6 |

◾️قدیم وقتی در خانواده پدر تندی میکرد و حرفی میزد ... سرمون رو پایین مینداختیم و پی به اشتباهمون میبردیم و دست آخر معذرت خواهی میکردیم ... حتی اگر گاهی هم حرف پدر بی منطق بود .. ولی چون رابطه پدر و فرزندی رو درک کرده بودیم .. به احترام بزرگ خانه چیزی نمی گفتیم ... 

بین خواهر و برادر دعوا و بحثی میشد ... همان لحظه بود ..
هیچگاه همدیگه رو به کینه ورزی و غرض ورزی متهم نمی کردیم ...

آن زمان .. جامعه هم تحت تاثیر فضای دوستی و صمیمیت خانواده ها بود ..
همه مردم کشور حکم یک خانواده را داشتند ...  به هم خوشبین بودند ..  گفتن و خندیدن ها از ته دل بود و دعوایی هم میشد در ظاهر بود و به دشمنی نمیرسید .. 

الان اما تا حرفی زده میشه .. خیلی با عجله و بدون تامل ... با بدبینی همدیگه رو قضاوت می کنیم .. تهمت میزنیم .. دشنام میدیم ... پرونده سازی می کنیم علیه همدیگه ...جوسازی می کنیم و گاهی هم به کمتر از زمین خوردن طرف مقابلمون راضی نمی شیم !

در ظاهر شاید کنار هم بشینیم و دوستی به ریا کنیم ... ولی درون خوشایندی از هم نداریم !

کنار هم هستیم ولی از همدیگه خیلی فاصله داریم ............


نمی دونم تا کی این ادامه خواهد داشت ... ولی از خدا میخواهم خیلی زود دلهایمان را نرم و به هم نزدیک گرداند ... و حال دلمان را خوب کند ... 

اللهم 
حول حالنا ال احسن الحال .....

 

Easar22@

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در چهارشنبه ششم فروردین ۱۳۹۹ و ساعت 11:54 |

❌ هر لحظه از دنیا ... عبرت و تلنگر ! 

◾️چند سال پیش با ویزا و پاسپورت برای زیارت اربعین راه افتادیم به سمت مرز عراق ..   تو راه خبر رسید مرز آزاد شده و همه می تونند بدون ویزا و حتی پاسپورت عبور کنند ... به مرز که رسیدیم ... با کمال تعجب دیدیم اعلام می کنند .. کسانی که مدارکی ندارند از راهی که باز است بروند و افرادی که مدارک دارند صف بایستند جهت بازرسی و مهر پاسپورت و ویزا !!  یعنی ما که مدتها پیش برای گرفتن مدارک اقدام کرده و هزینه داده بودیم .. باید می ایستادیم و آنهایی که شاید همانروز اراده کرده بودند برای زیارت بدون هیچ هزینه و مدرکی ... جلوتر از ما از مرز عبور کنند و بروند ... 

 این درسه .... ! 

آخرت هم همین ماجراست .. 

▪️چه بسیار انسانهایی که در دنیا با دید ما هیچی حالیشون نیست  .. ولی روز حساب بدون سوال و جوابی و لحظه ای معطلی با بهت امثال من پر مدعا که خود را با عبادتها و ثوابهای واهی سنگین کرده ایم ... عبور می کنند و وارد بهشت میشوند ....... 

و ما در یوم الحسره ...‌ در حسرت سرنوشت آنان .........

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۸ و ساعت 16:53 |

سلام

به نظر من با حیاترین و نجیب ترین جای فضای مجازی همین وبلاگ است ...

اینجا .. یه آرامشی هست که در تلگرام و واتسپ و اینستا و ... نیست ...

 

 

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۸ و ساعت 16:43 |

 

 

 

 

 

 

 

خوش اومدی تو از سفر بابا

تو رو خدا منو ببر بابا

کجا یهو تو بی خبر بابا

گذاشتی رفتی .................

 

دیگه تمومه گریه و زاری

تمومه این شبای بیداری

آخه نگفتی دختری داری ؟

گذاشتی رفتی ............... بابا بابایی ...................

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ و ساعت 11:25 |

خدایا !

چه دلبستن هایی که انسان را اسیر خود می کند  و چه دل کندن هایی که می شکند هر آنچه انسان در ذهن خود ساخته است ......

آن هنگام که دل می بندی تمام وجودت پر از او می شود و وقتی دل می کنی ... پر از وجود تو ....

خدایا !

تو را  شکر می گویم که به من آموختی ... وقتی که ساخته هایم همه می شکند و فرو می ریزد .... به یاد تو باشم ..... که تو می گویی هر آنچه که حکمتش باشد ........

خدایا !

من شیعه ی علی ع هستم و حجت مسلمان ماندنم .... حسین ع

تو از حسین به من آموختی که راز بزرگ شدن تنها شدن است ......... تنهایی نه با ابلیس همنشین شدن ... بلکه بریدن از هر چه که انسان را به خاک جذب می کند ....... علی ع بزرگ به من نشان داد تو را ..... وقتی که تنهای تنهای شده بود .......

اکنون تنها به تو فکر می کنم و تنها ذکر تو را به زبان می آورم ...... که هیچگاه تمام نمی شوی و تمام نخواهی شد .....

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۷ و ساعت 18:38 |
خدایا ! 

تو را می ستایم که سزاوار بهترین ستایشی ...... 

تویی که بندگان دمدمی مزاج را با صبر و بزرگواریت می پذیری .......

تویی که هیچ گاه امید را از بندگانت نمی گیری ......

تویی که تنها مأمن بندگان بی پناه و تنهایی ........

تویی که حتی اگر تمام بنده هایت هم به من پشت کنند و تنهایم بگذارند ... باز هم کنارم هستی ....

به تو احتیاج دارم ...... ای غیاث المستغیثین .....

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۶ و ساعت 15:27 |

 

خدایا ! مرا نجاتم بده ............

+ نوشته محمّد علي شفيعي در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۶ و ساعت 13:43 |

مردم صدایشان را چگونه به گوش مسئولین برسانند ؟؟؟!!

 

براستی چگونه مردم می توانند مشکلاتشان را به گوش مسئولین برسانند و در قبال آن مسئولین هم فکری به حالشان کنند ؟؟!!! 

این روزها گزارشهایی از صداوسیما پخش می شود که بعضی از مردم با خودشیرینی می گویند که : اگر کسی اعتراضی دارد می تواند در آرامش مشکلات خود را بگوید ؟؟؟!!!!!!!

به غیر از یک عده قلیل مرفه بی درد در این مملکت کسی هست که مشکل نداشته باشد ؟؟ و چگونه و به چه کسی می توان مشکلات خود را جهت رفع آن گفت ؟؟!!! آیا اصلاً ما مسئولی را از نزدیک می بینیم؟؟؟ و اگر هم گفتیم چقدر امید هست که آن مسئول در جهت حل مشکلات ما تلاش کند ؟؟!! تقریبا هیچ ......

به طور مثال من به تبعیض و اختلاف طبقاتی اعتراض دارم ....... مسئولان چه کاری انجام می دهند ؟؟؟ اصلا اکثر مسئولین.. خود در طبقه بالا جامعه هستند و زندگی مرفهی دارند چگونه می خواهند مرا درک می کنند ؟؟؟؟!!!!!!

خب مردم می بینند که در آرامش حرف زدن به جایی نخواهند رسید مجبور می شوند فریاد بزنند .....هر چند بعید می دانم با این مسئولین سنگین گوش مان .... فریاد مردم را هم بشنوند ........

گوش اگر گوش تو ، ناله اگر ناله ماست

آنچه البته به جایی نرسد فریاد است ............

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶ و ساعت 18:30 |

دو روز پیش رفته بودم روستا برای عیادت پسرخاله ی پدرخدا بیامرزم ........ خیلی رابطه نزدیک و صمیمانه ای داشتند .... بنده خدا دو بار عمل سختی رو داشت .... پزشکان قبل عمل جراحی امید کمی داشتن که از زیر عمل سالم بیرون بیاد .... ولی خدا رو شکر حالش نسبتا خوب بود .....

وارد حیاطشون که شدم درختان بلندشون چشمم رو خیره کرد .... یک حیاط بزرگ و دلباز که هنوز اون حال و هوای قدیم روستا رو به خودش داشت ..... حالم خوب شد با دیدن این منظره .......

وارد اتاق که شدم ... تا من و دید زد زیر گریه ..... قطره های اشک از گونه هاش سرازیر شد ..... گفت تو علی هستی آره ؟؟!! ... گفتم بله .... پسر پسرخاله ام مش باقری ......؟؟!گفتم بله ..... از شوق نمی دونست گریه کنه یا بخنده .......!

گفت : تا تو رو دیدم ذهنم یه دفعه رفت به ایامی که با پدرت باهم بودیم و صمیمی... یادش بخیر ... چه دورانی بود ...... 

مثل پدرم خیلی دل نازک بود .... زود منقلب می شد و چشمهاش پر اشک ....... 

اتاقشون خیلی ساده بود ...... هنوز اون طرح ساده اتاقهای قدیمی رو حفظ کرده بودند ..... اتاق باریک و بلند ....  نور آفتاب به راحتی از  پنجره ها به داخل اتاق می تابید ... اتاقشون روشن روشن بود .....چون حیاطشون گسترده بود ساختمونی نبود که باعث سایه بشه ......

خلاصه از یک طرف عیادت ایشان و از طرف دیگه دیدن مناظر بکر خونه شون حسابی حالم و عوض کرد ....

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۶ و ساعت 18:42 |
 

هفته پیش بود که شنیدم یکی از همکارانمان به علت سکته مغزی فوت کرد ...... بنده خدا سه سال از من کوچکتر بود ...... عجیب بود شنیدنش برای من و غیرمنتظره... و همراه اون تاثر و ناراحتی ........ 

همکارانم خیلی از اخلاق خوبش تعریف می کردند .... بعضی از دوستان و همکاران نزدیکش پروفایلشونو تو تلگرام به عکسش اختصاص داده و پایینش از قولش نوشته بودن حلالم کنید ....... راستش تو فکر فرو رفتم .... یعنی وقتی منم می میرم دیگران چه حرفی درباره من خواهند زد ؟؟!! چه تعریفی درباره من خواهند داشت؟؟!! خوب یا بد ؟؟!! یا اصلا هیچ حرفی و تعریفی ......

دوست دارم وقتی می میرم بیام و عکس العمل دیگرون رو ببینم .......ببینم چی دارن درباره من میگن .......چه تغییری در حالتشون پیدا میشه وقتی خبر مردن من و می شنون ...؟؟!!! .............. نمی دونم ....

... به زیر لب پرسید  یکی با حسرت

از ماها چی بعدها میخواد بمونه ؟

این شبای سرد چله بزرگه ... با همه یلداییش باز بی دوومه .....

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ و ساعت 20:21 |

هنوز هم که هنوزه نمی دونم چی میخوام ؟؟!! کجا هستم .... چیکار می کنم .......هدفم چیه ..... ؟؟!!کجا دارم میرم .......؟؟!! به گذشته که نگاه می کنم می بینم از همون سن نوجوانی این فکرها و این دغدغه ها رو درون خودم داشتم .. ولی هنوزم که هنوزه برایم حل نشده ..... یعنی در واقع برای خودم حل نکرده ام ..... هنوزم هم همون سوالها ...... همون حرفهایی که با خودم بارها و بارها تکرارش کردم و آخرشم هیچ .........

سن نوجوونی که بودم می گفتن اقتضای سنته و طبیعیه ...... به جوونی که رسیدم گفتن ازدواج کنی خوب میشی و این فکرها هم از ذهنت می پره ...... ازدواج کردم گفتن مال بچه است .... پدر که بشی خوب می شی ...... ولی الان 36 سالمه ... هنوز همون انگار تو نوجوونی موندم .... هیچ چیز تغییر نمی کنه ........ می دونم و قبول دارم انسان برای تغییر برون خود باید از درون خودش شروع کنه و اول باید خودشو تغییر بده .... اما موندم چیکار کنم ؟؟!! چی رو تغییر بدم ؟؟!!!

یک بیخیالی عظیمی تمام وجودم رو فرا گرفته که حوصله تغییر رو دیگه ندارم ........چون از خودم ناامید شدم ...... ولش کردم به حال خودش ... هر چی میخاد بشه بشه .......

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ و ساعت 19:33 |

 

گاهی وقتها آنقدر دنیا برات سخت میشه که آرزوی مرگ می کنی ........ قید همه چیز و میزنی .... با همه بدهکاریها و خورده حسابهایی که با خدا و مردم داری .....باز دعا می کنی که پیک اجل بیاد و ....... تمام .

راحت بشی از این وضعیتی که برات پیش اومده .......... نمی دونم چی باعث میشه که فکر آدم به اینجا یعنی بن بست برسه ......... توانایی کم ..... تحمل و طاقت کم .... علم پایین .......... نمی دونم ....... ولی فکر کنم مهمترین چیز نداشتن دلخوشیه ........ کوچکترین دلخوشی که آدم تو زندگی داشته باشه فکرشم به مرگ و رفتن نمی ره .......دلخوشی که نباشه هر لحظه آماده رفتنی ....... یعنی اصلا آرزوی مرگ و داری .......

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ و ساعت 19:5 |

ترم آخر دانشگاهمه .....

باید یک سال پیش تموم میکردم ولی یک ترم و غایب بودم و یک ترم هم مرخصی گرفتم .....

اوایل علاقه ای به دانشگاه نداشتم و خیلی سختم می اومد حتی برای امتحان دادن برم دانشگاه ..... تا اینجا هم که پیش اومدم فقط به خاطر تشویقها و پیگیریها و کمکهای بی دریغ خانومم بود .... که واقعا اگه ایشون نبود شاید الان یه وضع دیگه ای تو دانشگاه داشتم ......

مثل مدرسه زیاد دلم برای دانشگاه تنگ نمی شه .....چون کلاسهاش غیر حضوری بود و کلاسی نرفتم که با محیط دانشگاه و دانشجوهاش انس بگیرم ......

بار علمی دانشگاه خیلی پایینه و وقتی مدرکی می گیری احساس می کنی چیزی بلد نیستی ..... و واقعا هم اینجوریه ..... برای موفقیت و مفید بودن در شغل نباید به دروس خشک و بعضاً  بی ربط دانشگاه دل بست ..... به همین خاطر تصمیم گرفتم بار علمی و اطلاعاتی خودم رو با مطالعه ی متنوع کتابها بیشتر کنم تا حرفی برای گفتن داشته باشم ....... از الان تو فکر اینم که کجا تو آموزش و پرورش می تونم مفید باشم ......

خودم بیشتر علاقه دارم در زمینه قرآنی و معارف و پرورشی فعالیت کنم ..... ولی اطلاعاتم در این زمینه ها کمه ..... خدا کمکم کنه بتونم تو این زمینه ها پیشرفت خوبی داشته باشم و برای دانش آموزان مفید و موثر باشم ......

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۶ و ساعت 19:34 |

قدیما هر کی تو کار خودش بود ....... کاسب یا رزاق می گفت و کرکره مغازه شو بالا می کشید و دلش آروم بود که امروز هم مثل روزهای قبل روزیش میرسه و شکرخدا می کنه ........ نانوا ...خیاط .. رنگرز .. پنبه زن ...آهنگر .. بنا ... و خیلی کارهای دیگه ..... همشون در کمال آرامش ذهنی و روحی مشغول کار خودشون بودند ... وقت اضافی که گیر می آوردن .... می رفتن مغازه همدیگه و چایی ای می خوردند و مشغول صحبتهای ساده خودشون می شدند ....... آخرش گفتگوها هم به خنده و شوخی ختم می شد ..... آفتاب هم که غروب می کرد می رفتن مسجد محل نمازشونو می خوندن و مشغول مصاحبت با بزرگان محله و مسجد و احوالپرسی و خبردارش شدن از حال و اوضاع  دوستان و همسایگان و ...  بعد هم که می رفتن میوه فروشی یابقالی محله شون به قول قدیمیا خرت و پرتی می خریدند که دست خالی خونه نرن ........

مردم با آرامش خاطر زندگی خودشونو می گذروندن ... کم بود ولی قناعت نمی گذاشت این آرامش از زندگیشون رخت بربنده ......... چه زیبا بود آن روزها ......... رفاقت ... همدلی ...همسایگی ....درد همو دونستن .... 

ولی الان نه ....... همه درگیر مشغله های زندگی خودشون شدن ..... همه منتظرن تا ببینن چی مد میشه تا اونو زود بخرن که به بقیه پوزشو بدن ......یا اینکه هر روز آنلاین هستند تا از بقیه عقب نمونن ...... چهره ها پر از اضطراب ، روحیه ها از شدت مشغله و درگیری ذهنی درهم و برهم ..... حوصله ها کم .... مصرف گرایی در اوج ..... زندگی شده فقط مصرف کردن و خوب خوردن و خوب پوشیدن و خوب خوابیدن ..... فلان مبل و بگیریم که استیل و پارچه  ترکه ... فلان لباس و بخرم که مارکش اصله ..... فلان ماشین و بگیرم که اتوماته ...... حتی دیگه حوصله دنده عوض کردن رو هم نداریم ........!!

آخه این چه زندگیه ای که ما برای خودمون ساختیم ......؟؟!!

دایم تو فشار ..... استرس .... اضطراب ..... دایم نگاهمون تو دست این و اون ..... دایم چشممون تو زندگی این و اون .........!!! آخه تا کجا ..........؟؟!!! کجا داریم میریم .......؟؟!!!

 

اصلا حواسمون نیست که بهترین لحظه های عمرمون داره بخاطر مسایل مسخره و بی ارزش هدر میره .......این روزها هم که مد شده برای دیگرون نسخه می پیچن که آقا از هر لحظه زندگیت لذت ببر ....!!! این یعنی چی ؟؟؟!! یعنی بیخیال همه مسایل بشیم و فقط بخندیم و قهقهه بزنیم و به فکر دردهای دیگرون نباشیم .......!!! آخه این چه منطقیه ؟؟ این چه اصولیه ؟؟

خلاصه این دنیا زدگی مثل غولی شده که همه سرمایه های ما رو داره می بلعه ......کمتر کسی هست که به فکر باشه ..... ولی از یک دست صدایی در نمیاد ......

خدایا به دادمون برس .................

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 22:58 |

خدایا: تو، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.......

 

 

نه .... چگونه مردن هم هنر است ...... خوب مردن کار هر کسی نیست .......

خدایا خوب مردن را هم به من بیاموز .....

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در جمعه دهم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 18:7 |

 

عده ای زود شروع می کنند ... اما دیر به مقصود می رسند .....

عده ای دیگر دیر شروع می کنند .... و خیلی زودتر به هدف می رسند .......

و عده ای دیگر ... اصلاً تو باغ نیستند ..... شروعی ندارند که پایانی داشته باشد ......

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۶ و ساعت 21:7 |

ای واژه ی بی معنی
رویاییِ بی تعبیر
آغاز ترین پایان
آزادترین تقدیر

از قلب تو می روید
نبض غزلی تازه
پنهان شده ای در من
گمنام پر آوازه

تو سایه ی خورشیدی
تو بوسه ی در بحران
تو دلهره ای آرام
مهتابِ تر از باران

آرامش طوفانی
می سازی و ویرانم
رسوایی راز آلود
می پوشی و عریانم

من حادثه بر دوشم
من عشق نمی دانم
در هیچ تمامم کن
تا زنده شود جانم

ای واژه ی بی معنی
رویایی بی تعبیر
آغاز ترین پایان
آزادترین تقدیر

من را تو به خود خواندی
معشوقه ی ناخوانده
دل را به ازل بسپار
یک دم به ابد مانده

 

سایه آفتاب

شعر : زنده یاد افشین یداللهی

خواننده : علیرضا قربانی

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ و ساعت 23:25 |

 

من فیلسوف نیستم ...... نمی توانم برای به دنیا اومدن زودتر از موعد بچه ها فلسفه بافی کنم ....که حکمت خداست یا ..... ولی اینو می دونم که پدر و مادرها دوست دارن بچه شون خیلی زود به دنیا بیاد و بتونن فرزندشون رو زودتر ببینن ....... و آیا تو این وسط بچه ها هستن که بخاطر پدرومادرشون زودتر به دنیا میان یا واقعاً از ازل قرار بر این بوده که در لحظه ی معینی این اتفاق شکل بگیره .... دیگه خدا عالمه .......

ولی نمیدونم بچه های الان و بزرگترهای آینده از زود اومدنشون ... احساس رضایت پیدا می کنند یا نه ؟؟!! بعضی وقتها تو این دنیا لحظه ها هم برای انسان مثل هزاران سال طول می کشد و گاهی هم سالها سال کمتر از لحظه ای ..........مسئله مهم اینه که این چند روز و چند ساعته که بر عمر انسان اضافه میشه جزو کدام خواهد بود ؟؟!!!!!

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ و ساعت 17:0 |

 

 

روز به دنیا اومدن فرزند می تونه بهترین روز باشه ....... 

و چه خوش یمن تر از اینکه این اتفاق در سالروز عقد آسمانی علی ع و فاطمه زهرا س بیفته ...

و چه شیرین تر و دلرباتر از این که بچه ، ..... دختر باشه .....

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ و ساعت 12:48 |